
تو یه تكیه گاهی... من یه كشم... یه سرم تو دست تو ِ
میدونی داری باهام چیكار میكنی؟
میدونی داره چه اتفاقی میافته؟
خوب برات میگم... گوش كن... فقط یه بار گوش كن و خسته نشو، عصبانی نشو :
من یه كشم كه تو دستات اسیرم ... اگرم اسیر نباشم میمیرم.... فك كن این كشه یه روز خیلی محكم بود اننقدر محكم كه تو برای قوی كردن عضلاتت ازش استفاده میكردی... یه سرشو گرفتی تو این دستت و یه سرشو تو اون دستت... بكش... بكشش. بكششششششش
خیلی زمان احتیاج نداشت... كشه دید اسیرت شده، اسیر عضلاتت شده، اسیر قدرتت شده... خواست كمكت كنه كه تو قویتر باشی... یه كمی شل شد... تو چیكار كردی... كشیدی ... محكمتر كشیدی .... محكمتر و محكمتر كشیدی
كشه دردش میومد اما از اینهمه قدرت تو لذت میبرد... حالا انقدر بهت عادت كرده بود كه خودش گاهی بهت تلنگری میزد كه یادت نره میتونی تمام عصبانیت و غصه دنیا رو رو سرش خالی كنی
خیلی طول نكشید كه كشه طلی انقدر انعطاف پذیر شد كه دیگه دلتو زد... حس كردی دیگه به قدرت عضلاتت كمك نمیكنه... تقصیر كشه نبود... جنسشم بد نبود... شل و هرز هم نبود... گناهش این بود كه عاشق دستات شده بود... قصیه كیسه چایی و استكانو یه روز كه تو با خودخواهی بعد از مدتها رفتی سراغش برات تعریف كرد... تو فهمیدی
كش دیگه كش نبود ... موم بود تو دستات ... یه روز محكم یه روز نرم ... یه روز یه دست و كشدار یه روزكوتاه و بریده بریده ... آخه عاشق شده بود .... بدبختی وقتی شروع شد كه تو فهمیدی... از اون روز كشه شد بازیچت.
امروز حال داری ...میكشی .... امروز حال نداری ...
ادامه مطلب |